سرندیپ معادل قدیمی پارسی برای سری‌لانکا است.

داستانی کهن با نام «سه شاهزادهٔ سرندیپ» وجود دارد. این سه شاهزادهٔ ایرانی همیشه در مسیر ماجراجویی‌های خود کشفیاتی تصادفی و مثبت داشتند.


پادشاهی سه پسر داشت که هر یک در هوش، تیزبینی و قدرت استدلال کم‌نظیر بودند.

پدر آنان را برای آموختن تجربهٔ جهان به سفر فرستاد. در میانهٔ راه با ساربانی روبه‌رو شدند که شترش گم شده بود.

شاهزاده‌ها گفتند شتر یک چشمش کور بوده، یکی از دندان‌هایش شکسته، و یکی از پاهایش لنگ است. سپس افزودند که بارش روغن و شهد بوده، زنی بر آن سوار بوده و آن زن باردار بوده است.

ساربان که این نشانه‌ها را کاملاً درست می‌دید، گمان کرد آن‌ها شتر را دیده یا ربوده‌اند و نزد حاکم شکایت برد.

در حضور حاکم، شاهزاده‌ها توضیح دادند که شتر را هرگز ندیده‌اند و تنها از نشانه‌ها به نتیجه رسیده‌اند:

علف‌های یک‌سوی جاده خورده شده و سوی دیگر دست‌نخورده مانده بود؛ پس شتر از یک چشم نمی‌دیده است.

علف‌ها یک‌دست چریده نشده بود؛ پس دندانی شکسته داشته است.

جای پاها نشان می‌داد یکی از پاها کشیده می‌شود؛ پس لنگ بوده است.

اجتماع مگس‌ها و مورچه‌ها بر زمین از نشت شهد و روغن خبر می‌داد.

اثر ادرار و جای نشستن، زن بودن سوار را نشان می‌داد و نقش دو دست هنگام برخاستن، از بارداری او حکایت داشت.


حدود سه قرن پیش، از دل این داستان واژهٔ «سرندیپیتی» خلق شد.

در سال‌های اخیر با رایج شدن این کلمه، برخی با بی‌دقتی به هر اتفاق تصادفی مثبتی سرندیپیتی می‌گویند.

مثلاً به این‌که در یک جشن تولد خانوادگی به شکل اتفاقی با کسی آشنا می‌شوند و یک شغل به آن‌ها پیشنهاد می‌شود، سرندیپیتی می‌گویند.

اما همان‌طور که محمدرضا شعبانعلی در «از کتاب» نوشته است:

سرندیپیتی «دستاورد تصادفی تلاشی آگاهانه و عامدانه» است.

به عبارت دیگر، باید با چشمانی باز جستجوگر باشید و منتظر، اما بدون گمشده‌ای مشخص، به امید اینکه چیزی درخور و ارزشمند پیدا کنید

در سرندیپیتی یک سفر جستجوگرانه وجود دارد که در آن اتفاقِ تصادفی مثبتی دیده می‌شود – نه همین‌طور و بدون هیچ تلاش و سفری.

مثلاً درست است که از کشف پنی‌سیلین توسط فلمینگ به عنوان سرندیپیتی یاد می‌کنند؛ اما فراموش نکنیم که فلمینگ یک دانشمند مشغول تحقیق بود و این کشف اتفاقی در مسیر این سفر جستجوگرانه به وجود آمد.

لویی پاستور نیز با جملهٔ درخشان «شانس فقط به ذهن‌های آماده روی خوش نشان می‌دهد» به این مفهوم اشاره می‌کند.

گلدبرگرها نیز در صفحات نخست کتاب «چگونه یک کلینیسین حاذق بشویم؟» برای دانشجویان سرندیپیتی آرزو می‌کنند؛ زیرا که این مسیر شخصی و غیرقابل پیش‌بینی است. قسمتی از یادگیری بالینی دقیقاً از همین جنس است.

این‌که بتوانیم به ابزارهایی مجهز شویم که در موقعیتی که مناسب باشد، بیشترین بهره را ببریم و دستاوردهایی «تصادفی» و غیرتصادفی داشته باشیم. دستاوردهایی که به پزشکی توانمند شدن، کمک کنند.

تجربهٔ شما

آیا حالتی شبیه به سرندیپیتی را در یادگیری بالینی تجربه کرده‌اید؟ مثلاً یک مبحث را خوانده باشید و همان روزها بیمارش را دیده باشید یا یک پروسیجر یا …

دیدگاه‌ خود را بنویسید

برای نوشتن دیدگاه باید وارد شوید.